X
تبلیغات
درس زندگی
منوي اصلي
موضوعات
برچسب‌ها
پيوندهاي روزانه
لينک دوستان
آرشيو سايت
درباره ما
» قدرت گرفته از : بلاگفا
درباره وب : هر چه شکست ارزش از کف داد، اما چون دل بشکست ارزشمند شد... میپرسی چرا؟

چون وقتی شکستی ، او تاب نیاورد و چه زود آمد و بر دلت نشست، شکسته هایت را دوخت و گفت که من اینجایم. ( این حضور دلیل ارزشمندی دل شکسته است)

و تو گریه کردی... اما ندانستی که گریه ات دست های نوازش اوست که غصه های را از جانت شسته و آرام آرام و و نوازش کنان بر گونه هایت میکشد...

حال که دیگر میان تو و او حایلی نیست... انتظار است بنشینی و با او سخن کنی....

اما ای دریغ... که تو دست بر جای دستان او میکشی و اشکها که همان نوازش های بی دریغ اوست را پاک میکنی. ولی نمی دانی که دستان او همیشه پاکند و زیبا، و این خود دلیل آشکاری بر اینست که چرا اشکها بر چهره مینشینند، برای آنکه بر خود نظر کنی و زیبایی و پاکی اوی ببینی و دیگر جز اوی را بر حرم دلت راه ندهی، و دیگری را لایق آن ندانی که دلت را برایش شکنی. با این حال تو چه زود فراموش میکنی...



با عرض سلام و درود بی پایان.
وبسایت درس زندگی آماده تبادل لینک (یا لوگو) با کلیه وبسایت های فرهنگی،مذهبی،آموزشی و... که دارای مطالب مفید بوده و فعالیت پویا دارند، می باشد .
بدین منظور پایگاه های اینترنتی مذکور اعم از وبلاگ و وبسایت در صورتی که مایل به تبادل لینک یا لوگو با وبسایت درس زندگی هستند می توانند با مشخصات زیر، ما را لینک کنند یا که از بخش "لوگوی ما" یکی از لوگوهای ما را انتخاب و در وبسایت خود قرار دهند و سپس از طریق قسمت تماس با مدیرسایت یا بخش نظرات همین پست اطلاع دهند تا لینک یا لوگوی آنها (حداکثر ظرف 24 ساعت) در وبسایت درس زندگی قرار گیرد.

عنوان : ((---«درس زندگی»---))
آدرس : http://Alimir121.blogfa.com

ممنونم.
با نهایت احترام.
دلاور نور.


لوگوی دوستان: http://alimir121.blogfa.com/page/logo
آدرس سایت جدید درس زندگی :
http://darsezendegi.1z.com


برچسب‌ها: اطلاعیه, تبادل لینک, تبادل لوگو, لینک باکس, لینکدونی

با سلام.
دوستان، این سایت رو به تازگی افتتاح کردم، ممنون میشم سری بهش بزنید و نظرتون رو دربارش باهام در میون بذارید.
ممنونم.

با نهایت احترام.

برای ورود به سایت کلیک کنید


برچسب‌ها: alimir, طراحی وبسایت, وردپرس, پوسته و پلاگین وردپرس

با سلام و آرزوی زیباترین ها برای شما، قبل از آنکه مطلبم را به عرض برسانم، لطفاً نگاهی به متن های ذیل که توسط پیامک دریافت شده اند بیندازید:

متن اول : این پنج اسم خداوند را به پنج نفر بفرست. بزرگترین مشکلت حل میشود : یا الله، یا کریم، یا اول، یا آخر یا مجید قبل از حذف یکبار امتحان کن. تو رو به روح حضرت محمد (ص) کوتاهی نکن.

متن دوم : با سلام، ۸ ختم قرآن هدیه به امام رضا (ع) : سهم شما صفحه ۳۵۰ شد. یک صفحه اضافه کنید و به ۸ نفر ارسال کنید. در صورت عدم امکان به شماره زیر اطلاع دهید. نفر آخر ختم به ۰۹۳۷……. خبر دهد.

متن سوم : طرح قرائت یک میلیون صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان سهم شما ده صلوات و ارسال به ده نفر دیگر. مهم نیست که حتی چندین بار از افراد مختلف این پیام را دریافت کنی، مهم آنست که هر چه بیشتر افراد مختلف آن را ببینند. لطفاً قطع کننده زنجیره نباش.

متن چهارم: بنا به فرمایش معصوم (ع) هرکس که دعای زیر را تا قبل از پایان ماه صفر بخواند همه دعاهایش مستجاب شده و مشکلاتش رفع میشود. تنبلی نکن، به دوستانت بفرست و بگذار دیگران هم بهره ببرند. اگر نفرستادی منتظر اتفاقات بدی در زندگیت طی یک هفته آتی باش.

نکات مشترک همه این متنها و بسیاری از متنهای مشابه عبارتند از:

۱- سوء استفاده و بهره برداری (بعضاً افراطی) از اعتقادات مخاطبین.

۲- طرحهای هرمی (یک به چند) که میتواند به سرعت (به صورت تابع نمائی) یک پیام را تبدیل به میلیونها عدد کند!

۳- همراه نبودن با هیچ سند و مدرکی دال بر معتبر بودن ادعاهای مطروحه در آنها (رفع مشکلات، استجابت دعا، گرفتار شدن در صورت نفرستادن و …).

۴- تعارض ادعاهای بسیاری از آنها با متون معتبر دینی، عقل سلیم و منطق در حقیقت اینها نسخه های الکترونیکی و مدرن همان جهل نوشته های قدیمی در پشت کتب موجود در اماکن مذهبی هستند.

همان نوشته هائی که بارها و بارها مراکز و متولیان دینی و عقلای قوم به باطل بودن ادعاها، خوابها، نقل قولها، تبشیرها و تهدیدهای آنها گواهی داده و صراحتاً اعلام کرده اند که نبایستی به آنها اعتنائی کرد. حتی بعضی از عالمان دینی در سالهای گذشته حکم به حرمت انتشار اینگونه مطالب سخیف داده اند.


اما در عین حال این جهل نوشته های مدرن دارای چند خصوصیت منحصر و جدید هم هستند: 
۱-ارسال آنها به سادگی فشردن چند کلید است و بنابراین در صورت همراهی دریافت کنندگان کم توجه با انتشار دهندگان اولیه آنها، با سرعتی حیرت آور در سطح جامعه منتشر میشوند.
۲-روز به روز بیشتر به محتوا و لایه های تمسخر و توهین آمیزشان که با ظرافت در بطن متن پنهان شده اند افزوده میشود. آیا واقعاً دستی در کار است که با ارسال چنین مطالب سخیفی با آب و رنگ دینی، این اندک باقیمانده های اعتقادی را هم در مردم از بین ببرند؟!
۳-یک سؤال مهم: چرا غالباً اینگونه مطالب از طریق پیامک ارسال میشوند ؟ چه کسی از حجم عظیم پیامکهای ناشی از چنین مواردی منتفع میشود؟!

آیا ممکن است بتوان گفت شاید دستهای پنهانی با تحریک یا میانداری شرکتهای مخابراتی، هر چند وقت یکبار چنین موجهائی را در سطح جامعه راه می اندازند تا تجارتی میلیاردی (ناشی از هزینه ارسال پیامک که از مشترکین دریافت میشود) شکل بگیرد؟!!

اگر به محتوا و پیام این ایمیل معتقدید، آن را در اختیار اطرافیان و دوستان و آشنایانتان قرار دهید و بگذارید یک عزم جمعی در ملت ما برای خودداری از آلت دست شدن به وجود آید. 


ضمناً برای آنکه یک تفاوت عمده با ارسال کنندگان مطالب فوق الذکر داشته باشم،
به شما تضمین میدهم اگر آن را برای کسی بفرستید یا نفرستید ، هیچ اتفاق بدی برایتان رخ نخواهد داد! موفق باشید.


فرستاده شده توسط محمد محمدی پیروز


برچسب‌ها: با جاهلیت پیامکی مبارزه کنید


یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است!"
من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابرای

ن شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یک قطره درشت اشك در چشمهاش خودنمایی می کرد.
همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"
او به من نگاهی كرد و گفت: "هی، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی، ‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.
من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.
حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود. من می دیدم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: "هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".
گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: "فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید هم یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستان واقعی تان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودکشی کند. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش مجبور نباشد بعد از مرگش وسایل او را به خانه بیاورد.
مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیرقابل بحث، بازداشت".
من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را اینگونه درك نكرده بودم ...
هرگز تاثیر رفتارهای خود را بر دیگران دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود دیگران بدنبال خدا بگردیم.
"دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. دیروز،‌ به تاریخ پیوسته. فردا، رازی است ناگشوده. اما امروز هدیه ایست از جانب خداوند که باید آنرا قدر بدانیم ...



برچسب‌ها: درس زندگی, ارزش دوستی, نجات

نه تو می مانی و نه اندوه 
و نه هیچیک از مردم این آبادی... 
به حباب نگران لب یک رود قسم، 
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، 
غصه هم می گذرد، 
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... 
لحظه ها عریانند. 
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...


برچسب‌ها: بهترین هدیه تو به دیگران, لحظه ها عریانند, سهراب سپهری, نه تو می مانی و نه اندوه


خداوندا من در برابر عظمت تو ، چه هستم که مغرور شوم و چه جایی بروم که حکومت تو نباشد؟


***


لطفا برای مشاهده ی همه تصاویر به ادامه ی مطلب بروید

برچسب‌ها: عظمت الهی, جایگاه زمین, شکراً لله, درس زندگی

استادی از شاگردانش پرسید:چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد می کشند؟

شاگردان فکری کردند و یکی از آنها گفت:چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید:این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صدای ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هرکدام جواب هایی دادند اما پاسخ های هیچکدام استاد را راضی نکرد....
سرانجام او چنین توضیح داد:هنگامی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند،قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها برای اینکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هرچه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و
آنها باید صدایشان را بلند تر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می افتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت میکنند. چرا؟چون قلبهایشان خیلی به هم نزدیک است و فاصله بین قلب هایشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد:هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد چه اتفاقی می افتد؟
آنها حتی حرف معمولی هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام حتی از نجوا کردن هم بی نیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند!!!
این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلب های آنها باقی نمانده است.

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني. اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست و می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.


برچسب‌ها: استاد و شاگردان, صحبت با خدا, کودک و خدا, نجوا



الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی

برچسب‌ها: الهی, خدا, کس به غیر از تو نخواهم, باز کن در



کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛! کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد."

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد...

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت… 

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. 

ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود...

گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود...

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.  اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد...

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. 

مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او میخواست راز این آرامش را بداند. 

همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. 

سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند...؟!

دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است ...

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب..!

 

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.  طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. 

همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنه آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم...

اما، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است  و خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنه بیکران زندگی هدایت میکند.

او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.  نگران نباشید...   

جمله روز :   همیشه آخر هر چیز خوب میشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسیده. چارلی چاپلین

 


برچسب‌ها: آرامش, کشیش و کودک, دنیای کودکان, چارلی چاپلین, هواپیمای زندگی

لوگوي ما
لوگوي شماره 1
درس زندگي
لوگوي شماره 2
درس زندگي
لوگوي شماره 3
درس زندگي
لوگوي دوستان
آمار و امکانات